| |
| چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 |
| زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم |
موضوع مهمیه خیلی مهم به اندازه یک فاصله بین دو تا نفس ؛ موقعی که شدید دویدی و نفس کم میاری من هم حالا همین الان افتادم به شمارش این فاصله ها . هر روز بدتر از دیروز این جمله ، شاه بیت کل فلسفه ذهنی من بود و هست هر روز که میگذره بدتر و بدتر میشه آدم ها زشت تر میشن شهر ها شلوغ تر میشن دل ها کثیف تر میشن ما پیشرفت می کنیم ! بزرگتر میشیم ، عاقل تر میشیم ، فهمیده تر میشیم . . . تفریح میکنیم ، سکس می کنیم ، پول در میاریم ، پول خرج می کنیم رای میدیم ، رای میگیریم ، بیمه داریم ، باز نشستگی داریم ، خوش بحالمون میشه . . . تف به روت زندگی به خودت قسم ، به خودٍ خودت قسم خدا اگه روزی گیرت بیارم دهنت رو سرویس میکنم بازی کثیف تر از این سراغ نداشتی نامرد . . . |
|
| |
| یکشنبه 22 آبان ماه سال 1390 |
| نوستالوژی بیدارباش |
الان ساعت 03:07 دقیقه نصف شبه و من هم بعد از مدت های داراز ، خیلی دراز دوباره افتادم تو خط شب بیداریهای دوران دانشجویی ، شب بیداری هایی که یک عالمه حال میداد ، کیف می داد ، احساس بودن رو بهم تلقین می کرد و من رو به عنوان یک موجود زنده به خودم می قبولوند. از دانشگاه هنر که اخراج شدم ، تلاش کرئم که حکمم رو تغییر بدم اما نشد . اخراج . والسلام . اما نمیتونستم از محیط اون دست بردارم ، من نزدیک 1 سال و اندی بهترین لحظه هام رو اونجا تجربه کرده بودم . بیشتر دوستام اونجا بودم . علافی هام رو اونجا کرده بودم . با بوفه اونجا انسی گرفته بودم و از همه مهمتر ، وجودم رو تو دلم به یکی که هنوزم اونجاست ، باخته بودم . اسیرش شده بودم . پنجشنبه 21آبانماه 1388 بود که تو حیاط دانشگاه ، او حراستی قد بلند چیاه چرده و عینیک بهم گفت : شما دیگه اخراجی ، دلیلی نداره بیای تو ، از امور دانشجویی نامه دادن که نذارینش توووو. بغضم گرفت مگه میشد نیومد اینجا کیانوش ، مرضیه ، دانیال ، روشن و . . . من هم 22آبان که جمعه بود رفتم شرکت داداش مهدی و خلاصه یه صحبتی کردیم و قرار شد از فردا بریم شرکت، واسه کار .شبش با روشن و مهدی و مرضی و امیر تو ولیعصر میچرخیدیم که مهدی کل انداخت که نامرد هرکی همین الان باهام نره تهران. خر شدیم ، با پراید مهدی رفتیم تا بستان آباد و اونجا برگشتنی بهمون گیر دادن و گرفتنمون و با هزار تا اسم آشنا آوردن و التماس و عکاسی و . . . ساعت 12 برگشتم خونه و 7 ساعت دیگه اولین شروع رسمس ام رو تو یه شرکت نسبتاً رسمس شروع کردم. شب و روز ، شب و روز سرکار بودم و ولخرجی کردم همش رو تا قرون آخر. تا اینکه 1 شهریور 1389 هم رفتم سربازی و 24 تیرماه 90 هم سربازیم تموم شد و دوباره برگشتم سر کار تو اون شرکت و تا. . . . . 30 مهرماه 1390 که رسماً استعغا دادم بلکه نفسی تازه کنم. 14 آبانماه هم توی قائمشهر - کوی فرهنگیان - خیابون فرهنگ 2 درب اول ساعت 16:15 دقیقه عقدمون رو با همون جیگر گوشه ای که نمیذاشت قید دانشگاه هنر رو بزنم ، بستن و ما شدیم آقا دوماااااد . مبارک ها باشه . الان هم که بیکارم از اون تاریخ مذکور تا حالا ، بعده 2 سال دوباره یه شب به سرم زد که فیلم ببینم و این چرندیات رو بنویسم. از 2 ساعت پیش هم شروع کرد به برف بارین و یه نمه کفه سیاه خیابون رو سفید بنمود . یاد اولین پستم افتادم ، اگه برگردم به اون روزا ، باز همین مسیر رو میام ؟؟؟؟ فکر نمیکنم . . . چون فکر نمیکنم بی شک همین مسیر رو میومدم . . . بیاد همه شب هایی که مثل امشب 3 نصف شب رو با یه هوای سرد و یه سرک کوچولو از پنجره اتاقم به کوچه سردمون می خوام سحر کنم یاد باد آن روزگاران یاد باد . |
|
| |
| جمعه 7 مرداد ماه سال 1390 |
| نبودن . . . |
امروز ها به مانند همه دیروزهایم در گذرند . . . و من تنها مانده ام با کوله باری از آرزوهای دست نیافتنی ام که کمرم را خم کرده اند . . . کاش نبودم و کاش نبودنم به مانند بودنم کسی را نمی آزرد . شاید بهتر بود که آن حجله لعنتی بی نصیب می ماند ، یا پدرم آن شب به خانه نمی آمد ، آه ، کاش ان مرد ، آن شب ، قبل از همبستر شدن با زنش . . . می مرد . |
|
| |
| جمعه 10 تیر ماه سال 1390 |
| من عاشق شذم |
امروز باهاش حرفم شد یعنی راستش دو روز بود ازش دلگیر بودم ، گوشیمو خاموش کرده بودم . امروز دیدم تو فیس بوک واسم پیغام گذاشته بود که : چرا اینکار رو میکنی؟ واقعا عاشق شدم . باور کردنش سخته اما بعد از دو سال هنوز هم مثه روز اول " دوسش دارم " میدونم که هیچ وقت اینارو نمیخونه ، مطوئنم. من حاضرم بخاطرش از جونم بگذرم. |
|
| |
| چهارشنبه 11 اسفند ماه سال 1389 |
| بازگشت . . . |
هزار سال وقت کم بود خدا این رو نمی دونست بیخودی تلاش می کرد خودش رو خسته می کرد اما بلاخره . . . فهمید امروز و فردا نکرد فهمید که بعضی حماقت ها رو نمی تونه ریشه کن فهمید که کاری از دستش ساخته نیست و یک احمق همیشه یه احمق باقی می مونه و من آفریده شدم . . . |
|
| |
| سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388 |
| جنگ . . . |
دستم را تکان می دهم به علامت " موفق باشید" صحنه ها را یکی پس از دیگری مجسم می کنم تا اشک را به مهمانی چشمانم فرا خوانم همیشه باید آنطور که می خواهی ببازی قطار جنگ را با وجدان هزاران چیزی که شباهتی به من دارند بدرقه می کنم توتم را زیر خاک دوستم پنهان می کنم و از همه ی انسانیت نا امید و شرمنده با خود زمزمه می کنم : " من باید بجنگم " |
|
| |
| پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388 |
| بن بست |
هوا را به سان یک کران باید بوئید من مانده ام میان این دو هیچ بودن و شدنم را در قماری با سر نوشت می بازم و این جسم خاکی را نیز همیشه راهی بود تا بر خلاف جهت باد دوید بر خلاف موج شنا کرد و بر خلاف عقل شنید اما اکنون همه ی راهها بن بست و تمامی بن بست ها به یغما برده شده اند تا من را در خود برنجانند اکنون تنها من مانده ام میان این دو هیچ . . . |
|
| |
| جمعه 1 خرداد ماه سال 1388 |
| حرف دل به روایت کامو . . . |
یک طرف زیبایی است ، طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان . هرقدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . . . آلبر کامو |
|
| |
| یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| ؟؟؟؟؟؟؟ |
راهی نیست... گرداگردم مغاک و سکوت مرگ تو چنین می خواستی و راه اراده ات را زدود... اکنون تو را ای آواره چاره ای سرد و صاف بنگر تو گم شده ای خطر را باور کن.... شعر آواره از مجوعه اشعار نیچه : "اکنون میان دو هیچ" |
|
| |
| یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| ژان پل سارتر... |
همه ی ما وجودهای مجعولی از یک دنیای مجعول هستیم بگذارید به این فکر خرسند باشیم که تماشاگران شیفته ی وجود هستیم ، ولی با آنچه ما مشاهده می کنیم هیچگونه نسبت اساسی نداریم... من زندگی می کنم ؛ فقط برای آنکه بمیرم . . . |
|
| |
| شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| دردم درد بی کسی بود |
پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی» |
|
| |
| یکشنبه 20 بهمن ماه سال 1387 |
| خواب . . . |
نمی دانم شاید راست می گویی : زمین سیاره ای برای مردن . . . شاید هم نیچه راست می گفت : " مردم نمی دانند که خدا مرده است" * * * * " خفتن هنری کوچک نیست . برای آن سراسر روز را بیدار باید بود " * * * * هر صبح هنگامی که چشمان خواب آلودم را بر ویرانه های جهان میگشایم تازه یادم می افتد که خواب بهترین مسکن است برای فراموشی . . . و باز هر صبح شروع پرسشهای ویرانگرم که بی رحمانه تبر بر ریشه ی آرامشم می زند مرا از تو از زمین از خدا جدا میکند تا فقط بسوزم ؛ ساختنی نیست.به ناچار از سهراب می خوانم : من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است.. می دوم.آنقدر می دوم تا بر بلندای هجرت برسم... برسم ؟؟؟ نمی دانم شاید فکر میکنم که می توان رسید.. وقت کشی ها را نمی توان نادیده گرفت.می دوم تا نه به بلندای هجرت برسم و نه به تو. به کجا ؟؟؟ نمی دانم . فقط میدوم تا فقط بروم.نمی توانم بایستم.مرا ماندن زبون است و زبونی یعنی زندگی ... هر روز یکسال می دوم... شب می شود . . نالیدنش را تو نمیشنوی. نمی شنوی در حالی که میدانی می نالد اما قصه شمع و پروانه را ناخودآگاد با خود زمزمه می کنی تا بتوانی سپیده دمی دیگر را ببینی.اما من چه می توانم بکنم... من هم با تو از درد شمع و پروانه و بلبل بخوانم . . . نمی دانم شاید حق با توست . . . شب می نالد و من بی خدا بی تو بی هیچکس هم چنان بر مرکب نامیدی می تازم... |
|
| |
| چهارشنبه 25 دی ماه سال 1387 |
| خلاصه متن کتاب مذهب علیه مذهب |
"لا اعبد ما تعبدون " من نمی پرستم آنچه را شما می پرستید کوشش دین شرک همیشه این است که به نام دین مردم را بباورانند که وضعی که شما دارید یا تو داری یا جامعه تو دارد وضعی است که تو می باید داشته باشی و جامعه تو می باید میداشت این تجلی خداوند است! سرنوشت است ! تقدیر است!
توجیه وضع موجود رسالت و هدف دین شرک است!!! دین شرک ، دین توجیه کننده ، دین تخدیر کننده ، دین متوقف کننده دین محدود کننده ، دین بی اعتناء به وضع زندگی مردم بوده است که همیشه در تاریخ بر جامعه های بشری مسلط بوده ، و آنها هم که گفتند دین زائیده ترس است ، تخدیر کننده است ، زائیده دوره فئودالی است ، راست گفته اند . چون بر اساس تاریخ و تاریخ شناسی استنباط کرده اند . اما آنها دین را نشناختند ، چون دین شناس نبودند ، تاریخ شناس نبودند ....
اصولا لازمه دین توحید ، طغیان و انکار و "نه" گفتن در برابر هر قدرت دیگر است
کار دین شرک توجیه وضع موجود بوسیله مذهب، به وسیله سؤاستفاده از اعتقادات دینی که در فطرت مردم هست ، بوده است. این دین "ملا" بوده که تریاک جامعه را می ساخته ، به چه شکل؟ به این شکل که می گفته: شما مسئولیت ندارید ، چون هرچه می گذرد اراده خداوند است و از محرومیتتان رنج نبرید چون در جایی دیگر به شما پاداش می دهند ، بنابر این در اینجا _ در دنیا_ هرچه کم و کسری هست صدایش را در نیاورید بعدا ده برابر آن را به شما می دهند! و بدین وسیله جلوی اعتراض و انتخاب درونی و ذهنی فرد گرفته می شود . یعنی انتقاد و مسولیت را زورمندان و زرمندان موقعی که مردم یا گروهی از مردم قیام می کرده اند ، می کوبیدند .
مذهب کارش این بوده که این نهضت را، این انتقاد را، این طرز تفکر را و این اعتراض را در درون روح ها بمیراند! |
|
| |
| پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387 |
| حسین من متفاوت تر از . . . . |
حسین برای من ایدیولوژی نیست مذهب نیست امام هم نیست بهانه ای برای گریستن هم نیست به من خورشت قیمه نمی دهد وسیله ی همزیستی با این جماعت ابله هم نیست حسین برای من تصویر است که علی هم ، که نیچه و مصدق هم اگر تصویر نسازم از او چه کنم؟ چرندی را که تاریخ به نام واقعیت تحویلم میدهد بپذیرم؟ حسین برای من مردی است بسیار خوش صدا چرا که "هل من ناصر ینصرنی " را باید به صدای خوش گفت محل کشته شدن تصویر من میتوانست هر جایی باشد و دشمنش هر کسی، اینها چه اهمیت دارد؟ که روی سخنش با بشریت نادان و تاریخ خیانتکاردر کل زمان و مکان هستی است او بود و هست و خواهد بود که هیچوقت کسی نتواند بگوید همه چیز نسبی است که خودش مطلق جاودان پنهان است گاهی فکر میکنم شرم میکرد اگر امروز علم و نوحه خوان و نفرتی که می آفرینند را میدید اما اشتباه میکنم حسین در مجرای زمان و مکان جاریست، نمیتوان محدودش کرد. نه به امروز، نه به سال 60 هجری. نه به عرب، نه به اسلام، نه به انسان تصویر من، یکی از بنیان های هستی است رد پای بی نهایت به نقل از وبلاگ روزبه و حسین ، وارث آدم - که به بنی آدم زیستن داد - و وارث پیامبران بزرگ - که به انسان ، "چگونه باید زیست " را آموختند - اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم " چگونه باید مرد " را بیاموزد ! حسین آموخت که "مرگ سیاه "، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هرننگی تن می دهند تا "زنده بمانند" . چه، کسانی که گستاخی آنرا ندارند که "شهادت" را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد ! دکتر علی شریعتی |
|
| |
| چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387 |
| بیاد یلدا |
نفسش به شماره افتاده بود سرمای تنش نوید از مرگ می داد صدای اطرافیانش زالوی امیدش بیاد ناله های هدایت افتاد : " در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " نوعی حس بیقراری دوباره لبریز از التماس به او نگریست... و خدا بیرحمانه از "ابله" خواند : " بمیر و ما را به خاطر شادی هایی که داریم ببخش " پائیز چشم در چشمم جان باخت و من با دهانی بسته فریاد زدم زنده باد زمستان ! ! ! شنبه 30 دی ماه ، 2ساعت قبل از رفتن پائیز |
|