افکار یک ذهن پوچ
این نوشته ها حاصل پوچی و توهم  یک ذهن پوچ است و خواندن آن برای هیچ بنی بشری توصیه نمی شود.

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387
زندگـــــــــــــــــــــی می کنیـم . . .


زندگی را به تمامی زندگی کن در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. همچو نیلوفر باش در آب، زندگی در آب، بدونه تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات. ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود می کند. ...
زندگی سخت ساده است! خطر کن! وارد بازی شو! چه چیزی از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم، با دست های تهی خواهیم رفت. نه، چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم، و فرصت به پایان خواهد رسید. آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است. ...
مرگ تنها برای کسانی زیباست که، زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند! شهامت زندگی کردن را داشته اند! کسانی که عشق ورزیده اند، دست افشانده اند، و زندگی را جشن گرفته اند! پس، هر لحظه را به گونه ای زندگی کن، که گویی واپسین لحظه است. کسی چه می داند؟! شاید آخرین لحظه باشد!

دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
پوپکم ! ! !
پوپکم !
پوپک شیرین سخنم !
این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر،
این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ،
غافل از دام هوس
این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .
پوپکم پوپک شیرین سخنم !
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید ،
من از آن دارم بیم ،
کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند ،
اندرین دشت مخوف،
که تو آزادی اش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل ،
لب هر جویه ی آب،
پشت آن کهنه فسونگر دیوار،
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن ،
پوپکم! دامی هست ،
گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست.
سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت ،
تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید ،
اندر این مزرع آفت زده شوم حیات ،
شاخ امیدی کاشت.
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی.
بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من ،
که تو کی می خوانی.
پوپکم یادت هست ؟
در دل آن شب افسانه یی مهتابی ،
که بر آن شاخه پریدی ،
لحظه ای چند نشستی ،
نغمه ای چند سرودی ،
گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است ،
همه رنگ است و ریا ،
همه افسون و فریب .
صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم ،
مرغ خوشخوان و خوش آوازم
به خدا آسان است.
این همه برق که روشنگر این صحرا است ،
پرتو مهری نیست ،
نور امیدی نیست ،
آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست ،
همه گرگ و همه دیو ،
در کمین تو و زیبایی تو ،
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .
مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری ،
همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از دیده ی عشق ،
نفریب اند تو را .

دکتر شریعتی

خیلی دوسش دارم . . . بعضی ها میگن بدون اینکه خیلی ها از جمله خود استاد هم متوجه بشه کارهای بکری تو ادبیات کردند . . .
البته این شعر هیچ ربطی به این مطلب نداره . . .

سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
شکست سکوت من . . .

 

 

سکوت.سکوت.سکوت.سکوت

همشیه سکوت را دوست داشتم.سکوت را به عنوان پایه ی آرامش می پرستیدم.باور کردنش سخت است،حتی در مواقعی که خانه ام از ازدحام عزیزانم پر بود برای این سکوت مرگ آنها را آرزو می کردم.سکوت و تنهایی برایم جلوه ای از آرامش بودند.

سکوت.سکوت.سکوت.

هیچ وقت از هیچ چیز به اندازه ی سکوت لذت نبرده ام.هیچ وقت نتوانسته ام سکوت را از تنهاییم جدا کنم.هیچ وقت نشده که از سکوت و تنهاییم خسته شده باشم.هیچ کس نتوانسته است دیوارسکوتم را بشکند و وارد خانه ی آرامشم شود.من همیشه در تنهایی به آرامش می رسم و با سکوت.

سکوت.سکوت.

یکبار شکست.سکوتم را می گویم.شکست و من هاج و واج به چهره ی زیبای پرستویی خیره شده بودم که دل شیر داشت.خواند و خواند.روی شاخه ی درخت نشاط نشسته بود و می خواند.چنین انتظاری از یک موجود لطیف  را نداشتم.شگفت زده شده بودم و حیران.پرستو ان هم در خانه ی من ؟ چه جسارتی ؟اوایل چندان دلم نمی خواست که که زیاد روبرو شوم.از کفتر های لا بالی همسایه خسته شده بودم.ذهنم با یک اعتماد خاص به قلبم هجوم میبرد که این هم همانند بقیه مهاجر ها یکه مهاجر است؟ خیلی سعی میکردم که عادی و گذرا جلوه کند اما چه کنم که درخت نشاط حیاط غم حالا جزئی از خانه ی آرامشم محسوب میشد.هفت روز پیش بود.وقتی که خورشید از غرب طلوع کرد،آن پرستو را دیدم.آوازش به قدری دلنشین بود که کم کم او را هم همچون خودم،سکوتم و تنهاییم اهالی خانه ی آرامشم خواندم.نوای شادی داشت با ریتم گمشده ی زندگی.صدایش دلم را میلرزاندو مغزم را به تکاپو وادار می کرددستهایم میلرزید و پاهایم سست میشد وقتی صدایش را می شنیدم.دلم میخواست متلاشی شوم از هم بپاشم و دوباره به دنیا بیایم تا باورم شود که هنوز هم کسی هست که بتوانم مهمان آرامشم کنم و برایش از تنهایی ام بگویم... با اینکه موجود بسیار تن پروریم با هزار جور کلنجار با خودم , با صداقت لانه اش را از تکه های امید ساختم تا برای همیشه برایم بخواند.

سکوت.

امروز وقتی غروب خورشید را دیدم ناگزیر به سمت خانه دویدم.کسی نبود که در را برویم باز کند , ناچار از تیربرق محله ی خجالت بالا رفتم تا توانستم بر بام حماقتم برسم...

با تمام وجود مثل پسر بچه ای کودن که هوای شکلات او را از قطار پیاده کرده و حالا که قطار به حرکت در آمده بخاطر مادر خوابیده در قطارش سراسیمه میدود,  دویدم .با هزار بدبختی  خودم را به حیاتم رساندم.وقتی پرستو را ندیدم اضطراب از بام همسایه به حیاط پرید.وقتی چشمم به شاخه ی بی لانه اش افتاد بی درنگ آسمان دلم غرید.ابر انکار پدیدار شد و باران دلهره شروع کرد به باریدن و من دانه های ترس را حس کردم.علفهای هرز نامیدی قد کشیدند و سیلاب حسرت در این حیاط کوچک موج زد و تنها صدای ضجه های پسر بچه به گوشم رسید که از دور به تماشای قطار ایستاده بود.خشت های دیوار چیزی زمزمه میکردند نمی دانم شاید نفرینم می کردند و من خیلی سعی کردم که به آنها بفهمانم که که شاید روزی بتوانند آن نوا را باز بشنوند...

.هنوز خورشید نخوابیده بود که همان سکوت دوباره به دیدارم آمد.نشناختمش.سلام کرد و کنارم نشست.اما نمی دانم که دوباره چرا در دستش تنهایی نبود چرا آشوب را برایم هدیه آورده بود  و نمی دانم چرا جیبش پر از دلتنگی بود.در وجودش تلاطم موج میزد.چقدر نا امیدانه به چهره ام زل زده بود  و مدام از شب برایم می گفت...و من بی توجه به حرفهایش به مهاجری فکر می کردم که چه دیر آمد و چه زود رفت...

با سلام تنهاییم به خودم آمدم... بی مقدمه شروع کرد به وراجی

سردرد خیلی بدی داشتم.4 تا استامینیوفون خورده بودم و اثر نکرده بود...

حدس میزدم که از خودش تعریف می کند و از آن مهاجر...

حتی کلمه ای از حرفهایش را نفهمیدم.

فقط توانستم بفهمم که چقدر خوب بوی مرگ می داد...

مرگ...

ساعت 19:35 جمعه.1387/03/24

 


شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
تا تیر ماه  می خسبیم. . . .

مژده

مژده

 

این وبلاگ!!! یک ماه به روز نخواهد شد...

 

(البته تلاش خواهیم نمود که به روز نشود چون می خواهیم به کارهای مهمتری برسانیم خودمان را... )

می دونم اصلا مهم نیست فقط محض اطلاعات عمومی گفتم شاید تو جدول اومد....

(دوستانی هم که کار واجب(با من!!!) داشتند میتونن باهام تماس بگیرند.Num in Profile ) 

با تشکر ذهن پوچ . . .


شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
نمی توانم نفهمم....

من می فهمم 

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

 

 

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

 

 

من می فهمم !!

 

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

 

 

پ.ن:شرمنده از اینگه سررشته ای از گرافیک ندارم...ولی فکر کنم تونستم منظورم رو بفهمونم....


پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
نماز یا  ورزش ؛ مساله اینست . . .

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

 اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

 

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت

 

 

های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

 

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )

 

و ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد 

واقعا لذت می برم از خوندن نوشته های کسی که مثل بقیه باورها و اعتقاداتش عقلش رو ازش سلب نکرده و می تونه در اوج ایمان بی تعصب حقایق رو قبول کنه. . . . 


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
آتش و دریا.....

 

من با عشق آشنا شدم

 

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

 

          هنگامی دستم را دراز کردم

 

                       که دستی نبود.

 

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

 

                                         که مخاطبی نداشتم.

 

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

 

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

 

 

شهید راه قلم استاد  

 

« دکتر علی شریعتی »

 

( دفتر های سبز ، ص ۴۳ )

 


دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
شعر‌!‌!‌!‌!‌ از یک ذهن پوچ ....یعن خودم.....

پرواز...

 

 

شاید این لحظه بباید نفسی تازه کنم

جامه از این تن فرسوده دمی پاره کنم

رهم اندر خم این دیر مکافات افتاد

دل به دریا زنم و راه دگر چاره کنم

بلبل غم به فغان آمد ازین حس غریب

سوز دل نغمه ی این مرغ پر آوازه کنم

لولی مست اگر جان برهاند ز برم

پیکر بی رمقم لایق پروانه کنم

اندرون قفس آسایش تن پیدا بود

شوق پرواز بباید که خود آواره کنم

ماکیان لذت پرواز به نان بفروختند

شادم از آنکه تنم بی شه و بی دانه کنم

پر پروازم اگر پیله ی جان خواهد بست

پیله بشکافم و پرواز دگرباره کنم

دیگری ننگ تمنا به دل خویش ببست

عیش بی منت اگر خون جگر باده کنم

طوطی خوش سخن دلبرصیاد بگو

نفس اندر قفسم ارچه عقاب زاده کنم

زاغک زشت به صد سال نیابد توفیق

کاین چنین سیر فلک شهپر و شاهانه کنم

 

پایان یافته در یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت . . .   توسط خودم 

 

بدون ویرایش و ... همینطوری گذاشتم.البته شاید یه کمی تغییر کنه....این شعر رو ( شعر که چه عرض کنم ...) واسه ی امروزنوشتم.امروز یعنی اول ادیبهشت ماه روزی بود که ....

بدبختانه یا خوشبختانه متولد شدم...

یاد یه بیت از حافظ افتادم :

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 

آدم آورد در این دیر خراب آبادم........

 


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
زندگی به سبک آزاد...

 

زندگی من... 

«زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه اشتباه می‌کنم، مثل یک

 کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و

 ذغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.»

بوف کور-صادق هدایت

 

زندگی چیست ؟

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

زندگی شاید

طفلیست که از مدرسه بر می گردد .

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که

نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :«« صبح به خیر »».

(فروغ فرخزاد)

 

 

زندگی یه شکلات شیرینیه! و مثل تمام شکلات ها وقتی میتونی مزش رو حس کنی که زر ورقش رو باز کنی!
دفتر خاطرات-بهنام

http://white-black.blogsky.com/

 

من زندگی کردن بلد نیستم اما مطمئن هستم هرکی بلد باشه میتونه از زندگی لذت ببره و به جاهای خوبی برسه 

( راستش ایشون اسم خاصی ندارن...) http://myzed.blogsky.com/

 

زندگی زیباست ای زیباپسند
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت
باغها را گرچه دیوار و در است
از هواشان راه در یکدیگر است

پرستیژ     http://iran-o2.blogsky.com

 

زندگی یک قصه است به درازی بهم زدن چشم به اندازه عمر سلام تا خداحافظ

 ( ش . خ )http://khodaam.persianblog.ir

 

 به نظر میرسه زندگی کردن خیلی خیلی ساده و اسونه ولی وقتی میخوای زندگی کنی نمی دونی اینهمه سنگ از کجاش در میاره پرت میکنه سر رات انگار این زندگیه که دلش نمیخواد بده.راستی این زندگی عجب زن وحشیه...

(سارا http://biriaaa2.blogsky.com/ )

( چون به سبک آزاده  منم سانسورش نکردم... ذهن پوچ )

 

هر چی فکر میکنم - به این نتیجه می رسم که نمی شه زندگی رو توی چند جمله نوشتش! و توی ۱ دقیقه هم خوندش!چطور می شه نعمت های خدا رو که یه عمر بهمون دادن توی سه جمله خلاصه کنیم!

(یدفعه این جملات رو نزارین توی بلاگتون آخه بنده که زندگی رو تعریف نکردم!رقیه نادری http://mypoem.blogsky.com  )

 

زندگی خوب است
اما گوشه گلزارکی
یارکی دلدارکی
در ضمن خدمتکارکی
 

( شهره   http://www.aveh.blogsky.com)

 

ادامه دارد...

اگه کسی خواست می تونه بگه نظرشو تو ادامه این پست بذارم.... ادامه مطلب ...

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
وایسا دنیا...(دکتر علی شریعتی)

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

 

 

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است

 

 

  عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 

 

 گریستم ، گفتند بهانه است

 

 

خندیدم ، گفتند دیوانه است

 

 

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

 

 

 

 

« دکتر علی شریعتی »


پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
معجزه باران...( فریدون مشیری )

 

حالیا معجزه باران را باور کن

وسخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

  خاک جان یافته است  

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن...

فریدون مشیری

می دونم اصلا مهم نیست ولی فکر کنم از این به بعد کمتر بیام خیلی کمتر پس از معدود کسانی که من رو می خوندن معذرت می خوام .ذهن پوچ


سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
و زبانم قاصر. . .

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به عالم هدیه می بخشد و گلهای بهاری به عالم لبخند می زنند ، سال نو را پاک تر از شبنم گلها برایت آرزومندم...

 

 

آرزوی یک مرد بزرگ...

به علمای مامسئولیت،به عوام ما علم وبه مومنان ماروشنائی وبه روشنفکران ما ایمان وبه متعصبین ما فهم،وبه فهمیدگان ما تعصب وبه زنان ما شعوروبه مردان ما شرف وبه پیران ما آگاهی وبه جوانان ما اصالت،وبه اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده، به خفتگان مابیداری وبه بیداران ما اراده وبه مبلغین ماحقیقت وبه دین داران ما دین وبه نویسندگان ما تعهد وبه هنرمندان ما درد وبه شاعران ما شعور و به محققان ماهدف وبه نومیدان ما  امید وبه ضعیفان ما نیرو وبه محافظه کاران ما گستاخی وبه نشتگان ما قیام وبه راکدان ما تکان وبه مردگان ما حیات وبه کوران ما نگاه وبه خاموشان ما فریاد وبه مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ماعلی وبه فرقه های ما وحدت وبه حسودان ما شفا وبه خودبینان ما انصاف وبه فحاشان ما ادب وبه مجاهدان ماصبروبه همه مردم خود آگاهی وبه همه ملت ماهمت تصمیم واستعداد فداکاری وشایستگی نجات وعزت ببخش....

دکتر علی شریعتی

 

 

نمی دونم چی بگم...

فقط می تونم بگم که امیدوارم این سال بهتر از سال پیش تون باشه

فقط همین.

       ذهن پوچ...


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
اسطوره یک زندگی پوچ  ولی پر محتوا....۲

 

 

 

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم...( زنده به گور-صادق هدایت)

 

شرح حال هدایت به قلم خود

دست خط صادق هدایت- آذر ماه ۱۳۲۴

«من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه.آیا دانستن

تاریخ تولدم به درد چه‌کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است،این مطلب

فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما

 پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به

 آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزییات

 احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه

 انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به

 عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلا اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر

 می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این

 توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش

 می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل

 می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش‌آمد

 قابل‌توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در

 شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی

 که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به

 طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته

 موجود وازدهٔ بی‌مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.»

 
نمی دونم چی بگم...
 
یادش گرامی و روحش شاد...
 
فقط همین.

 

 


چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
اسطوره ی یک ذهن پوچ...  ۱

 ...زنده یاد هدایت بعد از اولین خودکشی نافرجام

«آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام ،گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم ،به درک ،می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های

 مرا بخواند ،می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند ،من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می‌نویسم.»

بوف کور

 صادق هدایت

«شاید هدایت یکی از استثنایی‌ترین نویسندگان کشورمان باشد که آثارش از زوایای گوناگون و در ابعادی متنوع قابل تعمق و بررسی است. این ابعاد اگرچه هرکدام ـ هم‌چون شخصیت درونی هدایت ـ دارای پیچیدگی‌ها و تودرتوهای عجیبی است، اما منطقی که بر این پیچیدگی‌ها حاکم است ـ اگر دقت و نظر کافی داشته باشیم ـ ما را از پیچاپیچ تمامی این تودرتوها عبور خواهد داد و سر انجام ـ اگر چه نه به آسانی ـ این کلاف هزارپیچ را برایمان خواهد گشود.»محمدرضا قربانی - نقد و تفسیر آثار صادق هدایت

 

آنطور که در عکس‌ها دیده می‌شود: قامت متوسط، اندام بسیار باریک، عینک، سیگار همیشگی لای انگشتان، حالت خونسرد، قیافه‌ای تودار و ظاهر بی‌قید هیچ‌چیزی که توجّه را جلب کند در او نیست مگر، شاید در نظر دوستان صمیمی‌اش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»ونستان مونتی، ترجمه حسن قائمیان

  زنده یاد صادق هدایت 

( جناب هدایت از معدود کسانی هستند که همیشه آرزو داشتم برای چند لحظه ی کوتاه هم که شده باهاشون هم صحبت بشم...  حالا که دیدین عاشق کیم و الگوم کیه دیگه......... 

راستش همیشه دوسش داشتم.از سادگیش از رک بودنش از بی تعصبیش و خلاصه از تلخ بودنش لذت بردم...........

روحش شاد

پ.ن :  ادامه دارد...


چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
استعفا...

تاریخ  ۱۴/۱۲/۱۳۸۶

پیوست          آخر

شماره  ۰۱/۰۲/۱۳۶۸

 بنام خدا

با عرض سلام وخسته نباشید

 

پروردگار محترم:

 

نظر به اینکه طی بررسی های به عمل آمده توسط اینجانب،علیرغم تمام نعمات و الطاف حضرت عالی در مراحل مختلف زندگی این حقیر

 

 به هیچ جایی نرسیده و همواره موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم نموده ام.خواهشمند است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد

 

آفرینش مورخ 1/1/1 منعقده فی مابین ابرجد اینجانب مشهور به  آدم  و حضرتعالی استعفای این حقیر را از مقام شامخ ( ؟!؟!؟)

 

انسانیت بپذیرید...

 

با نهایت احترام

            ذهن پوچ

 

اینو از دفترم پیدا کردم...نمی دونم کی نوشته بودمش شایدم از یه جایی کپی کرده بودم...

(در مورد  جدی یا شوخی بودنش خودتون قضاوت کنین...)

 

 


چرندیات اخیر
به صفحات پر از خالی دفترم خوش . . .
من ؟ یکی مثل خودت . . .
یه قربانی...
پستو
موضوع بندی
شمارش می کنیم : 4441