پرواز...
شاید این لحظه بباید نفسی تازه کنم
جامه از این تن فرسوده دمی پاره کنم
رهم اندر خم این دیر مکافات افتاد
دل به دریا زنم و راه دگر چاره کنم
بلبل غم به فغان آمد ازین حس غریب
سوز دل نغمه ی این مرغ پر آوازه کنم
لولی مست اگر جان برهاند ز برم
پیکر بی رمقم لایق پروانه کنم
اندرون قفس آسایش تن پیدا بود
شوق پرواز بباید که خود آواره کنم
ماکیان لذت پرواز به نان بفروختند
شادم از آنکه تنم بی شه و بی دانه کنم
پر پروازم اگر پیله ی جان خواهد بست
پیله بشکافم و پرواز دگرباره کنم
دیگری ننگ تمنا به دل خویش ببست
عیش بی منت اگر خون جگر باده کنم
طوطی خوش سخن دلبرصیاد بگو
نفس اندر قفسم ارچه عقاب زاده کنم
زاغک زشت به صد سال نیابد توفیق
کاین چنین سیر فلک شهپر و شاهانه کنم
پایان یافته در یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت . . . توسط خودم
بدون ویرایش و ... همینطوری گذاشتم.البته شاید یه کمی تغییر کنه....این شعر رو ( شعر که چه عرض کنم ...) واسه ی امروزنوشتم.امروز یعنی اول ادیبهشت ماه روزی بود که ....
بدبختانه یا خوشبختانه متولد شدم...
یاد یه بیت از حافظ افتادم :
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم........
|